مدتی قبل بحثی را آغاز کردم در خصوص آنچه که «ضرورت تغییر در پارادایم تغییر» نام‌گذاری کردم.

مطلب زیر بخش دوم این سلسله یادداشت‌هاست.پیشنهاد می‌کنم پیش از خواندن این متن،بخش اول را مطالعه کنید.

ضرورت «تغییر» در «پارادایم» تغییر(۱)

 

بخش دوم:انقلاب یا اصلاح؟ روایتی از فروپاشی یک دوگانه کاذب

یادداشتی که پیش‌رو دارید، «به بهانه» -و نه «در پاسخ به»-پرسش دوست و برادر فرهیخته و نادیده‌ام،محمدرضا زمانی خطیبی،

و در لحظه‌ای به شدت خاص و عمیقا بحرانی از تاریخ معاصر جغرافیایی به اسم ایران نوشته شده است.

لحظه‌ای بی‌سابقه که توده‌های وسیع مردم افق چندان روشنی را پیش‌روی خود نمی‌بینند.

لحظه‌ای که عده‌ای را وادار کرده که زمزمه‌ی «انقلاب» سردهند.جدی‌تر و واقعی‌تر از هر زمان دیگری.

در مقابل، چنان‌که از دکتر بیژن عبدالکریمی نیز نقل شد،عده‌ای دیگر معتقدند که امروز هیچ آلترناتیوی وجود ندارد.

پرسش مطرح شده هم ساده بود:«این‌ها را براندازیم چه کسی را در رأس امور بگذاریم؟»

به نظر می‌رسد که حتی انباشت تجربیات چهار دهه گذشته در ناخودآگاه جمعی ایرانی، هنوز نتوانسته است در «پارادیم تغییر» ذهنیت غالب ما،تغییری ایجاد کند.

چه آن‌ها که هنوز به دنبال اصلاح کردنند و چه آن‌ها که امروز آوای انقلاب را-پرجوش و پرخروش‌تر از هر زمان دیگری-‌می‌شنوند

و به دنبالش هستند،هدف غایی و نهایی‌شان را در براندازی/اصلاح «دولت‌ها»(دولت در معنای کلاسیک علوم سیاسی یعنی State که بسیار بزرگتر از حکومت است) تعریف می‌کنند.

کاش کسی از دکتر عبدالکریمی در آن جلسه خودمانی می‌پرسید مگر در دوره‌هایی از تاریخ معاصر که آلترناتیوی وجود داشته نتیجه‌ براندازی و انقلاب چه بوده؟

آن‌ها که از ۷۶ به این سو ضرورت اصلاحات را در جامعه مطرح کردند،مگر همان‌ها نبودند که اُبژه انقلاب-اُبژه رهایی همه خلق‌ها از چنگال استبداد و استعمار-نزدشان شکست خورده و برباد رفته تلقی می‌شد؟

امروز هم می‌توان و باید از کسانی که به «اصلاحات دولت» دلخوشند پرسید

زمان‌هایی که تمام «نهادهای موجود در دولت» (از قوه مجریه و مقننه و شوراها)در اختیار نیروهای حامی اصلاح بود حاصلش چه شد؟

حاصل تمام این همه چشم دوختن به دولت‌ها و حکومت‌ها برای ایجاد تغییر،کافی نیست تا قدری تردید کنیم که اصلا شاید مشکل از «شیوه» تغییر نیست،بلکه از «پارادیم» تغییر است؟

پارادایمی که چه در ساحت اصلاح چه در ساحت انقلاب،تمام فکر و ذکرش درگیر دولت است بلکه دولتی بر سر کار بیاید و مطالبات «سیاسی» و «اقتصادی»اش را باز پس بگیرد.

شاید زمان آن رسیده باشد که از دوگانه اصلاح/انقلاب،و پارادایم «تغییر به مثابه تغییر در دولت‌ها» کنده شد و این بار به «جامعه» بازگشت.

برای روشن‌تر شدن این موضوع،از یکی از گفتارهای مهم «میشل فوکو» در کتاب ارزشمند «تئاتر فلسفه» به نام «حکومت‌مندی» وام می‌گیرم.

فوکو در این گفتار بعد از بیان نقدهای وارد بر امثال ماکیاولی به جهت خطاب قرار دادن حکومت‌ها و فراموش کردن جوامع

نقل قولی از «گیوم دو لا پری‌یر» درباره هنر حکومت کردن می‌آورد

حکومت‌کننده را می‌توان به هر فرمان‌روایی،امپراطوری،شاهی،امیری،اربابی،صاحب‌منصبی،اسقف اعظمی،قاضی‌ای و امثالهم اطلاق کرد

از سخنان لاپری‌یر چنین برمی‌آید که حکومت‌،کارزاری نیست که صرفا در بالاترین سطح مناسبات قدرت در یک جامعه واقع شده باشد.

هر نهادی،اعم از خانواده،مدرسه،سازمان،بنگاه کوچک اقتصادی،می‌تواند شمایلی از حکومت کردن باشد.

پرسش اینجاست که جامعه روشنفکری ایران،طبقات اجتماعی مختلف و سایر نیروهای خارج از مناسبات قدرت که رویکردی انتقادی نسبت به وضعیت موجود (Status Quo) دارند،چقدر تلاش کرده‌اند تا توانمندسازی سیاسی-اجتماعی را در بطن و متن جامعه جاری کنند؟ وقتی دولت‌ها و حکومت‌ها در جامعه علاقه‌ای به سیاست‌گذاری جامعه-مدار ندارند،وقتی سیاست‌گذاری‌ها عملا بی‌توجه به بحران‌های اجتماعی سیاسی واقعا موجود در سطح جامعه صورت می‌گیرد،وقتی شکاف دولت و ملت تا این اندازه زیاد است که هنوز یک‌سال از انتخاب رییس قوه مجریه نمی‌گذرد که جامعه تمام احساس همبستگی خود را با قوه مجریه از دست می‌دهد،

و وقتی که تمام این «وقتی که» ها در شرایطی رخ می‌دهند که جامعه نه توان تشکل‌مندی دارد،نه توان دفاع از حقوق خود و نه نظام آموزشی سالم و پویایی که مهارت‌های زیست فردی و اجتماعی را به او آموزش دهد،چرا علی‌الدوام می‌بایست تمرکز را بر ساختار کلان سیاسی گذاشت و به امید اصلاح یا انقلاب از بالا نشست؟

بحران‌های عمیق اجتماعی امروز ایران،با آمدن و رفتن دولت‌ها و حکومت‌ها به قوت خود باقی خواهد ماند.

هر دولتی بر سرکار بیاید جز در مواردی خاص توان حل و فصل کوتاه مدت این بحران‌ها را ندارد.

شاید امروز زمان آن رسیده که طبقات گوناگون اجتماعی،با کنده شدن از دوگانه کاذب اصلاح/انقلاب،شروع به توانمندسازی خود کند.تشکل‌مند شود.به جای هر چهارسال یک بار جمع شدن و ایجاد جنبش موقتی برای کاندیدای «دولت» و بعد پراکنده شدن و فراموشی مطالبات،«همبستگی اجتماعی» پیدا کند.

آن لحظه،زمانی است که می‌تواند روی پای خود بایستد و مطالباتش را نه «گدایی از دولت» که بر دولت «تحمیل» کند.

فارغ از آنکه آن دولت جمهوری اسلامی باشد یا دولتی سکولار.

راه حل امروز،تغییر در نگاه ما به «تغییر» است.راه‌حل در تغییر دولت‌ها یا حکومت‌ها نیست.

راه‌حل در «حکومت‌مند کردن» دولت‌ها به دست جامعه است.راه حل در بازگشت به جامعه است.