…شاید تنها پرسشی که باقی می‌ماند این است که برای «مدیریت» و «بهبود» چنین وضعیتی چه باید کرد؟گمان می‌کنم انتظار شما که وقت ارزشمندتان را به مطالعه این سطور اختصاص داده‌اید این است که پاسخ من به این پرسش این باشد که:«از طریق یادگیری مهارت ها و اصول و فنون مذاکره!».اما اجازه بدهید در کمال احترام عرض کنم که اشتباه کردید.

 

 

سال‌ها پیش که به عنوان بازاریاب یک شرکت تبلیغاتی در آغاز مسیر شغلی‌ام بودم،مدیر مالی توانمندی داشتیم که هر پنج‌شنبه به شرکت سر می‌زد و اوضاع مالی را سر و سامان می‌داد و می‌رفت.در آن میان هر‌ از گاهی فرصت پیدا می‌کردیم می‌نشستیم و به اتفاق یکی دوتا از همکاران و ایشان دور هم گپ می‌زدیم( فرهنگ کار روزهای پنج‌شنبه هم البته نقش بسزایی در شکل‌گیری این میزگرد‌ها داشت!).از هر دری سخن می‌گفتیم. از فلسفه و سیاست گرفته تا مدیریت و اقتصاد و فرهنگ و جامعه.خاطرم هست یک بار یکی از همکاران بحث را به اینجا کشاند که ای کاش می‌شد جهان را به نقطه‌ی صفر برگرداند و از نو آغاز کرد. اگر درست به یاد داشته باشم من هم از این ایده استقبال کردم. مدیر مالی‌مان اما بعد از کمی سکوت ، با آن نگاه نافذش نگاهی به ما کرد.آخرین پک را به سیگارش زد و با آرامش گفت:

« تاریخ زندگی بشر تا بوده همین بوده.هر دوره‌ای که آمده و جایش را به دوره‌ی دیگری داده،تضاد و نزاع و رقابت به حیات خودشان ادامه داده‌اند.شاید تنها در لباسی دیگر.جهان مثل بازی شطرنجی است که مهره هایشان را اگر به عقب و به شکل اول هم برگردانیم،مدتی که بگذرد آرایش مجدد آن تغییر چندانی با آرایش فعلی نخواهد کرد.نباید تلاش کرد قواعد زندگی را تغییر داد. باید قواعد آن را آموخت . تنش ها و تضادها را مدیریت کرد و سپس کوشید اوضاع را به سهم خود بهتر کرد»

 

هرچند که آن روزها‌،‌غرق شدن بیش از اندازه‌ام در فلسفه و تاریخ و سیاست،نمی‌گذاشت بپذیرم رسالت بشر تنها «مدیریت تنش ها و تضادهای جهان» و «تلاش برای بهتر کردن اوضاع به سهم خود» است،با گذر زمان به این نتیجه رسیدم که حرف‌های مدیر مالی مان آنقدرها بیراه نبوده.وقتی صادقانه و صمیمانه به زندگی بشر در طول تاریخ از عصر شکار تا دوران مدرنیته و غیره نگاه می‌کنم،«تضاد»،«نزاع» و «رقابت» جزو اصول لاینفک آن بوده و هستند. (هیچوقت نگاه درخشان ویل دورانت را در کتاب لذات فلسفه فراموش نمی کنم که اعتقاد داشت رقابت آدم‌ها با یکدیگر که در گذشته بر سر مهارت‌های شکار کردن بود ، امروز خودش را در لباس رقابت‌های اقتصادی در قالب نظم سرمایه‌داری نشان می‌دهد).

روزی نیست که انسان‌ها با یکدیگر به اختلاف نخورند.

روزی نیست که برای احقاق آنچه حق خود می‌پندارند با یکدیگر وارد نزاع نشوند

و روزی هم نیست که برای کسب امکانات و منابع موجود روی زمین،با یکدیگر رقابت نکنند

 

شاید تنها پرسشی که باقی می‌ماند این است که برای «مدیریت» و «بهبود» چنین وضعیتی چه باید کرد؟

گمان می‌کنم انتظار شما که وقت ارزشمندتان را به مطالعه این سطور اختصاص داده‌اید این است که پاسخ من به این پرسش این باشد که:«از طریق یادگیری مهارت ها و اصول و فنون مذاکره!».اما اجازه بدهید در کمال احترام عرض کنم که اشتباه کردید. مذاکره برای من به عنوان یک دانشجوی حوزه مدیریت به طور عام و دانشجوی علم و فنون مذاکره به طور خاص ، صرفا یک عینک برای بهتر دیدن جهان است. یک عینک مانند ده‌ها یا صدها عینک دیگر. چه کسی می تواند ادعا کند عینکی که برای فهم بهتر زندگی و وقایعش انتخاب کرده بهترین و تنها عینک موجود است؟

فرض کنیم فردا روزی ، یک علاقه‌مند به حوزه رواشناسی بگوید روانشناسی فهم بهتری از جهان در اختیار انسان‌ها می‌گذارد

یک دانشجوی حوزه مدیریت بگوید با تفکر سیستمی می‌توان دنیا را بهتر دید و فهمید

یک متخصص استراتژی بگوید مدیریت مسایل و مشکلات زندگی بشر منوط به مجهز شدن به تفکر استراتژیک است.

یک اقتصاددان بگوید…

یک جامعه‌شناس بگوید…

یک فیلسوف بگوید….

یک مردم‌شناس بگوید…

واقعیت این است که هرکدام از این حوزه‌ها می توانند عینکی برای دیدن جهان باشند. دست کم هرکدامشان برای فهم بخشی از جهان هستی به ما کمک می کنند و در برخی مواقع،ابزار حل تضادها و مشکلات را در اختیار ما می‌گذارند.اما هیچکدام نه لزوما کامل هستند و نه،  تنها ابزار موجود!

یک سناریوی ساده و کلاسیک را که تقریبا همه جا مطرح می‌شود در نظر بگیرید. من برای تقاضای افزایش حقوق و دستمزد می‌خواهم نزد مدیرم بروم. به جرات می‌توانم بگویم تمام حوزه‌هایی که در بالا نام بردم برای چنین وضعیتی نسخه و توصیه‌ای دارند.اما چه کسی می تواند ادعا کند نسخه او بهتر و کارآمدتر است؟

چند سالی است که من برای مدیریت بهتر زندگی روزمره و برای بهبود آنچه که با آن روبه‌رو می‌شوم،«مذاکره» و یادگیری «فنون مذاکره» را انتخاب کرده‌ام و مسلما،تلاشم این است که تجربه،مطالعه و فهم خود را از این حوزه با کسانی که همراه منند به اشتراک بگذارم.اما تجربه‌ی تمام سال‌های مطالعه کردن و آموختن و مذاکره کردن یک چیزی را به من آموخت:

نمی‌توان از مذاکره حرف زد،اما روانشناسی را کنار گذاشت.نمی‌توان مذاکره بهتری داشت اگر از اقتصاد غافل بود.همچنان‌که از تفکر سیستمی و مردم‌شناسی و استراتژی و جامعه‌شناسی نمی توان روی گرداند.

من از مذاکره خواهم گفت. اما آموزگاران فنون مذاکره من،همیشه به من آموخته‌اند ضمن آنکه عینک خودم را برای دیدن جهان بردارم،از نگاه کردن به دنیا با عینک دیگران و عینک‌های دیگر غافل نباشم.

شاید این،پاسخ بهتری برای پرسش مدیر مالی ما باشد.پاسخی که می‌خواهد روابط بین آدم‌ها و روابط آدم‌ها با دنیایشان را به سهم خود اندکی بهبود ببخشد.