پیش‌نوشت ۱:میشل فوکو،فیلسوف،تاریخدان و جامعه‌شناس فرانسوی است.فوکو را در ایران بیشتر به خاطر نظریاتش درباره چگونگی ساخته شدن «گفتمان»های مختلف می‌شناسند.البته او از این جهت که زمانی به انقلاب ایران در سال ۱۹۷۹ توجه داشت نیز در ایران چهره‌ای شناخته شده است.اخیرا زمانی را به مطالعه دو کتاب مهم او «تولد زیست سیاست» و «تئاتر فسلفه» اختصاص می‌دهم.بعد از مدت‌ها دوری از فضای مطالعات جامعه‌شناختی و فلسفی،مطالعه در این حوزه لذتی چندبرابر دارد.تصمیم دارم «به بهانه» حرف‌های او در این دو کتاب،کمی درباره مساله «حکمرانی» و نسبتش با جامعه صحبت کنم.

پیش‌نوشت ۲:مطمئنم دوستانم به حرف‌های من،به عنوان کسی که تا به امروز سهمی از ساختار قدرت نداشته،به چشم سلیقه و نظر شخصی که حاصل تفکرات و مطالعات هر از گاهی است نگاه می‌کنند.اگر هم با این دید نگاه نمی‌کنند خواهشم این است که لطف کنند نگاه کنند.پیشاپیش ممنون و سپاسگزار.

یکی از سوالات جالب فلسفه سیاسی این هست که «وظیفه یک دولت چیست؟»

شاید اگر بخواهیم پاسخ این پرسش را تا پیش از عصر رنسانس جستجو کنیم،آنقدرها پاسخ‌ها پیچیده نبودند.حاکمیت کم‌وبیش بلامنازع کلیسا،هدف نهایی حمرانی را «هدایت بشر به سوی رستگاری» می‌دانست.

به تدریج با ظهور عصر نوزایی(رنسانس) و برآمدن فلسفه سیاسی مدرن توسط کسانی چون نیکولو ماکیاولی (که قبلا درباره‌اش کمی صحبت کرده بودم)و بعدها توماس هابز،مساله اصلی حکومت‌ها مقدم بر هرچیز «حفظ و بقای خود» شد.البته همه جا گفته‌اند و نوشته‌اند و ما هم امروز به خوبی می‌دانیم که زمانه‌ی ماکیاولی و هابز تا چه میزان آشفته بود.به همین جهت،حتی اگر با نظرات آن‌ها موافق نباشیم،دست‌کم زمینه(Context) حرف‌هایشان را می‌توانیم درک کنیم.

رساله‌ی معروف ماکیاولی به نام «شهریار» عمدتا شامل «توصیه‌ها» و «پند و اندرز» به حاکم برای حفظ و تداوم حکومتش است.

از قرن هجدهم به بعد اما،متفکران و نویسندگان،به مقوله‌ای در حکمرانی توجه کردند که میشل فوکو نام آن را «حکومت‌مندی» می‌گذارد.فرآیندی که به قول خود فوکو شامل «مجموعه‌ای از نهاد‌ها،رویه‌ها،تحلیل‌ها و تأملات،محاسبه‌ها، و تاکتیک‌هایی که اِعمال این شکل کاملا خاص و هرچند پیچیده‌ی قدرت را امکان‌پذیر می‌کند.قدرتی که آماج اصلی‌اش جمعیت،شکل اصلی دانشش «اقتصاد سیاسی»،و ابزار تکنیکی ذاتی‌اش «سامانه‌های امنیت‌»اند».

به غیر از سامانه‌های امنیت که کم‌وبیش منظور از آن واضح است،در مورد اقتصاد سیاسی بعدها تلاش می‌کنم در حد بضاعتم مستقلا بنویسم.

آنچه که قصد دارم از تعریف فوکو وام بگیرم،واژه «جمعیت» و مساله «اداره جمعیت» است.

برداشت من این است که در اینجا واژه جمعیت را می‌توان با اندکی تسامح به مفهوم «توده‌های مردم» نزدیک دانست.

به نظر می‌رسد آنچه که میشل فوکو درباره «حکومت‌مند شدن» مطرح می‌کند،در واقع تحول نگاه «هدایت-محور» و «امنیت-محور» به نگاه «جامعه-محور» باشد.در این نگاه،مسأله اساسی این نیست که دولت چه چیزی را به خیر و صلاح می‌داند و باید آن را اجرا کند.بلکه مسأله این است که مسائل جامعه چه چیزهایی است که دولت باید برای دادن پاسخ به آن تلاش کند.

اکنون شاید این پرسش پیش بیاید که این مسائل کدامند؟

فوکو توضیح می‌دهد که برخلاف تصوری که شاید وجود داشته باشد،مردم-به طور عام،اگر پیروان مکاتبی شبیه آنارشیسم را استثنا کنیم-هیچ‌گاه به دنبال «حکومت نشدن» نبوده‌اند.مسأله آن‌ها این نبوده که هیچ‌وقت تحت هیچ حکومتی نباشند (از نظر عملی هم این موضوع تقریبا قریب به محال است.حتی اگر نیروهای بیرونی هم نباشند،حاکمیت انسان بر خود را نمی‌توان از وجود او حذف کرد)

آنچه که موضوع و دغدغه مردم بوده در واقع «چگونه حکومت نشدن» است.در واقع پرسش واقعی همیشه این بوده که «چگونه،توسط این (یا آن)،به نام این اصول،به منظور این اهداف و با چنین روش‌هایی به ما حکومت نشود»

از این رهگذر،پاسخ به این پرسش که «می‌خواهیم چگونه بر ما حکومت نشود؟» پاسخی عمومی ندارد.باید در هر مقطع و در زمان‌های مشخص پاسخ‌های متفاوتی به این پرسش داد.مثلا در دوران حاکمیت کلیسا،نسبت این پرسش بیش از هر چیز با «امر مذهبی» بود و مردم خواهان محدودیت حاکمیت کلیسا و دین بودند.

ممکن است در جایی دیگر یا مقطعی دیگر «حکومت نشدن» را باید با «مدل اقتصادی» حاکم بر آن جامعه سنجید و بررسی کرد.

بدین ترتیب،از آموزه‌های فوکو چنین برمی‌آید که این مردم نیستند که باید به دنبال دولت بدوند.بلکه این دولت‌ها هستند که باید تلاش کنند جامعه و دغدغه‌ها و مسائلش را بشناسد و بر اساس همان‌ها حکمرانی کند.شاید از میان علوم،«جامعه‌شناسی» (به صورت میدانی و نه صرفا تئوریک) و «علم آمار» در این مسیر راهگشای بهتری برای دولت‌ها باشند.

پی‌نوشت:نمی‌توانم پیش از پایان این نوشته به این موضوع اشاره نکنم که در لحظه‌ی خاصی از تاریخ معاصر ایران این متن را می‌نویسم که شرایط بیرونی و درونی،جملگی دست به دست هم داده تا همچنان بازار «پند و اندرز» به دولت برای بقای خود داغ باشد و مراجعه به جامعه و مسائلش آنقدرها وجود شوق‌انگیزی ندارد.باشد که زین پس چنین نباشد.