فضای فردی و اجتماعی زیست بوم ایرانی ، مدتهاست در آرزوی روزهای بهتر از آنچه که به خصوص ظرف دو دهه گذشته بر آن رفته روزگار می گذراند. چندی یکبار با اخباری ناگوار که عناصر اربعه زیستگاه او را تهدید می کند از خواب برمی خیزد و در هراس و اضطراب بحران بعدی روز را به شب می رساند

به نظر نمی رسد بر سر وجود احساس شکست و ناتوانی در فضای عمومی جامعه ایران حرف و حدیثی باشد. آنچه که به نظر می رسد مهم باشد و از قضا موضوع و کانون اصلی این یادداشت و چند یادداشتی که در آینده خواهد آمد است (که هنوز تعدادشان را نمی توانم دقیق حدس بزنم)،‌ «نحوه مواجهه جامعه» با این شکست ها و بحران هاست.

 

بخش اول : آیا بحران همواره ویرانگر است؟

 

مقدمه

حدود یک سال و نیم پیش در جمعی دوستانه ،‌ از امیر مهرانی – از انسان های شریف و مشاوران مطرح حوزه کسب و کار در زمینه کوچینگ سازمانی(Organization Coaching) – دعوت شده بود تا ضمن شرکت در آن جشن کوچک ، کمی از تجربه هایش و آنچه در طول زندگی آموخته سخن بگوید و او هم با رویی گشاده پذیرفت و داستان زندگی پر فراز و نشیبش را روایت کرد.

قصه انسان های موفق – یا درست تر گفته باشیم ،‌آن ها که در مسیر موفقیت هستند- با تمام تفاوت هایش ، معمولا سویه ها و وجوه مشترکی دارد. اغلب آن ها با یک رویا آغاز کرده اند. هدف گذاری کردند و قدم در راه رسیدن به آن رویا گذاشتند. در این میان هرچند که به موفقیت هایی دست پیدا کرده باشند ،‌ با شکست ها و زمین خوردن های بعضا سنگینی روبه رو شده اند. این شکست ها و زمین خوردن ها معمولا برایشان مقدمه ای برای یک شروع دیگر است. شروعی که می تواند سرآغاز کشف رویاهای جدید و دستاوردهای جدید باشد. قصه امیر مهرانی نیز – صرف نظر از جزییاتش – چندان خارج از این چارچوب نبود.

آنچه که ذهن مرا در آن شب و تا مدتها بعد به خود مشغول کرده بود – و دلم می خواست آن شب از امیر مهرانی بپرسم اما نمی دانم چه شد که نپرسیدم- این بود که حاصل و دستاوردهای آن شکست ها و بحران ها برایش چه بوده؟ آیا در نگاه امروزش به زندگی تاثیر شگرف و عمیقی داشته؟ و مهم تر از تمام این ها ،‌آیا بدون وجود شکست ها و زمین خوردن ها،‌ می توانست به موفقیت های امروزش دست پیدا کند یا نه؟ آیا انسانی که زندگی اش بدون بحران و شکست طی شده ،‌ اساسا می تواند انسان موفقی باشد یا نه؟

 

اصل مطلب

فضای فردی و اجتماعی زیست بوم ایرانی ، مدتهاست در آرزوی روزهای بهتر از آنچه که به خصوص ظرف دو دهه گذشته بر آن رفته روزگار می گذراند. چندی یکبار با اخباری ناگوار که عناصر اربعه زیستگاه او را تهدید می کند از خواب برمی خیزد و در هراس و اضطراب بحران بعدی روز را به شب می رساند. یک روز خبر زلزله و ویرانی بخشی از «خاکش» ، روز دیگر «آتش» سوزی ساختمان ها و بناهایش ، چندی بعد آلودگی «هوایش» و این روزها هم هشدارها درباره کمبود منابع «آبی اش». به این لیست –که البته آنقدرها هم کوتاه نیست- اگر سرخوردگی های اقتصادی و سیاسی در کنار اتمیزه شدن آدمها و اصطلاحا «ذره ذره شدن» جامعه که نتیجه منطقی اش عدم وجود هرگونه «همبستگی اجتماعی» (به قول امیل دورکهیم) است اضافه شود ، نتیجه ای جز تبلور نوعی «بی افقی»‌در میان توده ها نیست.بماند دوپینگ های رسانه ای داخل و خارج که علی الدوام به برجسته ساختن بحران ها و مسایل می پردازند و به ‌قوام و دوام احساس نارضایتی دامن می زنند.البته که رسالت رسانه ای چنین حکم می کند و بر کسی حرجی نیست.

قابل انکار نیست که این سرخوردگی ها و نارضایتی ها به دلیل تشکل مند نبودن جامعه مدنی عموما کف خیابان ها بروز و نمود پیدا می کنند. نمونه اخیر چنین اعتراضاتی را در دی ماه و نمونه نزدیک ترش ماجرای نزاع میان نیروهای انتظامی با دراویش گنابادی شاهد بودیم.

جدای از سرخوردگی های درونی ،‌ زلزله اخیر کرمانشاه و سقوط هواپیمای مسافربری آسمان ، نزدیک ترین تجربه جامعه ایران در تداوم بخشیده شدنش به احساس نا امیدی نسبت به آینده و تصور ناکارآمدی ساختارهای مسوول و حاکم در جامعه بود. لحظه ای خاص از تاریخ که جامعه دچار بحران شده و چون نتوانسته برای حل آن افقی بگشاید عمیقا احساس شکست و ناتوانی می کند.

به نظر نمی رسد بر سر وجود احساس شکست و ناتوانی در فضای عمومی جامعه ایران حرف و حدیثی باشد. آنچه که به نظر می رسد مهم باشد و از قضا موضوع و کانون اصلی این یادداشت و چند یادداشتی که در آینده خواهد آمد است (که هنوز تعدادشان را نمی توانم دقیق حدس بزنم)،‌ «نحوه مواجهه جامعه» با این شکست ها و بحران هاست.

فرض عمومی یادداشت ها بر این است که می توان و باید به این بحران ها از زاویه دیگری نگریست. متفاوت با نگاهی که برجسته سازی بحران ها را صرفا در راستای القای ناتوانمندی جامعه ایرانی تبلیغ و ترویج می کند. یادداشت ها فرض را بر این گرفته اند که بحران ،‌همیشه و لزوما ویرانگر نیست. بلکه سویه هایی از «آموختن» و «یادگیری» در آن وجود دارد که به کارگیری شان می تواند زمینه ساز تحولاتی اساسی و مطلوب در آینده شود. همچنانکه تجربه بشری ظرف قرن های متمادی نیز به انواع و انحاء مختلف موید این ادعاست.کم نیستند منتقدین نظام سرمایه داری که متفکر بزرگ قرن نوزدهم و بزرگترین منتقد کاپیتالیسم یعنی کارل مارکس را به دلیل افشا کردن ظرفیت های بالقوه سرمایه داری در ایجاد بحران مورد انتقاد قرار داده اند. کما اینکه تمام آن بحران ها بود که سرمایه داری را وادار به تعدیل و اصلاح در دوران های مختلف کرد.

هرچند که تجربه کردن هزینه دارد و بسیاری ترجیح می دهند از تجربه دیگران بیاموزند و از تکرار اشتباه جلوگیری کنند. این می تواند نوعی نگاه باشد و در جای خود قابل تامل. در مقابل ،‌ نگاه دیگری است که در جمله ای از پیتر سنگه (از پیشگامان حوزه مدیریت و تفکر سیستمی) به خوبی تبلور دارد که : «بهترین طریق یادگیری، تجربه است». یادداشت ها به نگاه دوم اعتقاد دارند. و لذا بحران و شکست را نه تنها منفی ارزیابی نمی کنند،‌بلکه آن ها را سرآغازی برای یافتن مسیری بهتر در جهت سعادت فردی و جمعی جوامع می دانند.

همینجا لازم می دانم تاکید کنم که نگارنده به هیج عنوان خودش را صاحب صلاحیت سیاسی ، جامعه شناختی ،‌تاریخی و فلسفی برای اظهار نظر در باب «وقایع» و «رویداد» های روز جامعه (اعتراضات و نزاع ها و…) نمی داند. بلکه تنها و تنها از منظر یک دانشجوی حوزه مدیریت که از قضا در حوزه های دیگر علوم انسانی نیز دستی از دور بر آتش دارد،‌ «به بهانه» بروز هر از گاه چنین وقایعی  از جمله وقایع اخیر ،‌تلاش می کند تا افق دیگری متفاوت با آنچه که این روزها در عرصه عمومی ،‌اعم از شبکه های مجازی و رسانه های داخلی و خارجی ،‌ بیان می گردد ،گشوده شود.

امید غایی من این است که نگارش این سلسله یادداشت ها ،‌ درکی انضمامی تر و عینی تر نسبت به شرایط امروز ما به دست بدهد. درکی که ما را نه نسبت به این یا آن استراتژی یا تاکتیک تغییر و تحول خواهی ،‌بلکه نسبت به «پارادایم» و «الگوی» تغییر و تحول خواهی مان وادار به بازنگری کند/.