پیش‌نوشت: این متن را به بهانه یک دیدار در آغاز بازگشایی مدارس نوشتم. اما حرف‌هایم کمی جدی‌تر و متنو‌ع‌تر شد و به نظام آموزشی و چالش‌های تمایز در دنیای امروز رسید.

اصل مطلب: اینجا منطقه آجودانیه تهران است. جایی که سبک زندگی‌ آدم‌هایش اگرچه برای من- به واسطه چند دوست نزدیک- چندان ناآشنا نیست، یقین دارم که بسیاری از کسانی که از دور یا نزدیک می‌شناسم، با مدل ذهنی و لایف-استایل آدم‌های چنین مناطقی بیگانه‌اند.

امروز برای دیدن یکی از مشاوران دوران دبیرستانم، به شعبه منطقه یک یکی از دبیرستان‌های معروف تهران رفتم. این روزها به واسطه چندین موضوع حواسم خیلی سرجایش نیست و تاریخ‌ها را درست تشخیص نمی‌دهم، اما ناگهان وسط گفتگویمان یادم آمد امروز دوم مهر است. زمان بازگشایی مدارس. از دور سر کلاس‌های درس بچه‌هایی را می‌دیدم که پرسش‌گری نگاهشان برایم آشنا بود و اما فضای ذهنشان بی‌نهایت غریب و گنگ.

من دغدغه مشاوران آموزش را خوب می‌شناسم. اکثریت قریب به اتفاقشان کوچکترین اعتقادی به نظام آموزشی حاکم ندارند. اما اگر آنچه را که واقعا به آن اعتقاد دارند با دانش‌آموزان در میان بگذارند سر و کارشان در وهله اول با مدیران مدارس و بدتر از آن با والدینی است که تنها امید و آرزویشان، قبولی فرزندشان در کنکور و ورود به دانشگاه است.

برای یک لحظه خودم را جای یک مشاور گذاشتم و از خودم پرسیدم به نگاه پرسشگر بچه‌های این نسل باید چه جوابی بدهم؟

اگر کسی از آن‌ها پرسید چطور وارد دانشگاه شوم آیا جسارتش را دارم به او بگویم که آنجایی که تو می‌خواهی بروی بغل دستی‌ات هم می‌خواهد برود و شما با هم هیچ فرقی ندارید؟

آیا جرأتش را دارم بگویم با این سیستم اگر تا پنجاه سال دیگر هم کار کنی نمی‌توانی یک آپارتمان ۴۰ متری در همین منطقه آجودانیه هم بخری؟

آیا جرأت دارم بگویم که عشق و دوست داشتن‌هایی که به ثمر می‌رسند تنها در کتاب‌ها و قصه‌هاست نه در دنیای بارکد شده و خشن سرمایه‌داری امروز؟ (سوسیالیست‌های عزیز که به چیزی کمتر از محو سرمایه‌داری رضایت نمی‌دهید، حرفم به معنی تأیید مواضع شما نیست)

واقعا چه به آن‌ها می‌گفتم؟

نمی‌دانم

اما ای کاش جرأتش را داشتم و می‌گفتم که همه آنچه تو می‌خواهی،‌از ثروت و مقام و منزلت و عشق و دوست داشتن، شاید روزی میسر باشد. به شرط آنکه خودت باشی. به شرط آنکه بدانی مسیر نظام آموزشی حاکم و مسیر دانشگاه کارخانه‌ای است که محصولاتش همه به یک شکل و با یک بسته‌بندی بیرون می‌آیند و برای دنیای امروز هیچ چیز از این هولناک‌تر و غیرقابل قبول تر نیست.

نمی‌گفتم این مسیر را کنار بگذار. نمی‌گفتم لزوما اشتباه است.

اما کاش جرأت داشتم و می‌گفتم هرکاری می‌کنی راه خودت راه پیدا کن. چون راه دیگری وجود ندارد.