.پیش‌نوشت: اگر مسیر شغلی‌ خود را پیدا کردید و تکلیفتان با خودتان در این دنیا معلوم است متن زیر را نخوانید و عبور کنید. وقت تلف کردن است و هیچ چیزی را هم از دست نخواهید داد.

متن اصلی: سال‌ ۹۱ بود. سال آخر مهندسی صنایع دانشگاه آزاد بودم. یک شانس پیش آمد و در یکی از بزرگترین و معتبرترین شرکت‌های نفتی کشور حدود هفت ماه به عنوان کارورز کار می‌کردم (اینکه می‌گویم شانس، منظورم شانس در معنای احتمالات و‌‌ آمار مهندسی نیست. شانس در معنای مدیریتی‌اش را می‌گویم. تلاقی «فرصت» و «آمادگی»). آن زمان در واحد نگهداری تعمیرات پروژه‌ای در دست اجرا بود که من هم به آن پیوستم (بماند که اساسا نگهداری تعمیرات چندان مورد علاقه هم‌رشته‌‌ای‌های عزیزم نبوده و هنوز هم ظاهرا نیست).

آن زمان مدیر بخش آموزش فردی میانسال و جاافتاده بود که هنوز هم نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم خیلی با بودن من در آنجا موافق نبود و اگر دستور مدیر منابع انسانی نبود مطمئنم خیلی زودتر از موعد عذر مرا می‌خواست. خاطرم هست یک بار بعد از اینکه بخش مهمی از پروژه را پیش برده بودیم و زمان خروج از محل کار رسیده بود، مدیر آموزش ازم پرسید:«شروین امروز کار چطور بود؟». هنوز چهره و لحن کودکانه‌ام را به خاطر دارم. مثل بچه‌ای چهارساله که شکلات به او داده باشند با شوقی بی‌نهایت پاسخ دادم:«خیلی عالی بود. واقعا فکر می‌کنم من و مهندس سرپرست پروژه فصل جدیدی رو در این شرکت آغاز کردیم!».

به چند ثانیه نکشید که مدیر آموزش از ته دل خندید. راستش آن روزها هر چقدر با خودم فکر کردم نفهمیدم در دل آن خنده چه بوده. بعدها که کمی جدی‌تر وارد فضای کار شدم هربار یاد خنده‌های مدیر می‌افتادم می‌فهمیدم که پشت آن قهقهه‌ها، دنیایی از حرف پنهان بود. حرف‌هایی که فهمیدن و شنیدن آن آنقدر زجر آور است که شاید تنها با خنده‌ای از ته دل بتوان زهرش را کمی گرفت. اما دریغ، که شعور و منطق یک جوان ۲۱ ساله هنوز آنقدرها پخته نیست که بتواند بفهمد پرنده‌ای که بخواهد پرواز را از بالاترین نقطه آسمان یاد بگیرد، طولی نخواهد کشید که با سر زمین خواهد خورد و خواهد مرد.

من نمی‌دانستم یا نمی‌فهمیدم مسیر شغلی با یک فصل جدید ناگهانی آغاز نمی‌شود و اگر هم می‌شود پایداری ندارد

نمی‌دانستم آن کس که تازه از دانشگاه برخاسته و پا به عرصه عمل گذاشته در ابتدای مسیر شغلی خودش است و برای رقم زدن «فصلی جدید» هنوز اول راه است

هرچند، گاهی فکر می‌کنم شاید واقعا حق با من بود. شاید واقعا فصل جدیدی در شرکت آغاز شده بود. اما واقعیتیش گمان می‌کنم در دنیای واقعی آدم‌ها بیش از پای‌بندی به جمله «نگاه نکن کی می‌گه،ببین چی می‌گه»،‌ برایشان مهم است که حرفی که می‌شنوند از جانب چه کسی و به چه پیشینه و تجربه‌هایی آلوده است.

پی‌نوشت: از نقطه A تا B مسیر مشخص و معینی وجود دارد. به خودتان یک لطف بزرگ بکنید و این مسیر را قدم به قدم پیش بروید. پرش نکنید. اگر فعال سیاسی هستید و به دنبال تغییر هستید، اگر اقتصاددان هستید و به دنبال تغییر و اصلاح‌ ساختارها هستید، اگر هم فقط به فکر خودتان و یک مسیر شغلی برای خودتان هستید تفاوتی نمی‌کند. این لطف را در حق خودتان، و مهم‌تر از همه، کسی که قرار است بعدها او را متقاعد کنید همراهتان باشد، بکنید. دیر برسید. خوب برسید.