پیش‌نوشت: سناریوهایی که در ادامه می‌خوانید فرضی هستند. دست‌کم بنا به اطلاعات نگارنده، هنوز قرینه‌ای در واقعیت برای آن مشاهده نشده.

بخش اول

صدای فرود یک هلیکوپتر روی عرشه کشتی می‌آید. صدای قدم‌هایشان را می‌شنود. خیره به نقطه‌ای نزدیک از آب‌های خلیج فارس، پک محکمی به سیگارش می‌زند. صدای قدم‌ها متوقف می‌شود. سرش را که برمی‌گرداند، میان همه آن‌ها که آمدند، او را با کراوات قرمز و موهای زردش به خوبی تشخیص می‌هد. پک دیگری به سیگارش می‌زند. مرد مو زرد همچنان او را نگاه می‌کند و می‌پرسد:

«قرار ما مذاکره بود. اینجا کجاست؟»

 

سیگارش را به زمین می‌اندازد و دوباره به آب‌های خلیج فارس خیره می‌شود. بی آنکه سرش را برگرداند می‌گوید:

«12 تیر ۶۷. ۳ ژوئن ۱۹۸۸. ایران ایر.۶۵۵»

مرد مو زرد سرش را می‌خاراند. مکث می‌کند و می‌گوید:«فقط برای همین اومدیم اینجا؟»

سیگارش را به زمین می‌اندازد. برمی‌گردد و می‌گوید: «عجله نکن. بهت می‌گم. سوار شو. باید بریم»

بخش دوم

۲. نزدیک نیمه شب بود. تنها چراغ‌ها بودند که فضا را روشن می‌کردند. جلوی عمارت بزرگ خیابان فلسطین تهران، یک میز گرد دو نفره بود. عمارت خراب بود. انگار صد سال بود کسی پای در آن نگذاشته بود.

جلوتر به راه می‌افتد و مرد مو زرد به دنبال او. هیات همراه عقب‌تر ایستاده بودند. به میز نزدیک‌تر می‌شوند. روی میز کتابی با جلد نارنجی بود که رویش نوشته بود:‌ «کودتا،‌ نوشته یرواند آبراهامیان»

مرد مو زرد روبه رویش نشسته بود و اطراف را برانداز می‌کرد. آشفته و بی‌حوصله می‌گوید:«قرارمون چیز دیگه‌ای بود»

لبخند می‌زند و پاسخ می‌دهد:«نگران نباش. این فقط یه مذاکره است»

ناگهان صدایی از دور می‌گوید:«ساعت دقیقا ۱۲ نیمه شب»

به مرد مو زرد نگاه می‌کند. لبخندش هنوز ادامه دارد. همچنان خیره او را نگاه می‌کند. ناگهان می‌گوید:

«خیلی خوب. فکر می‌کنم بهتره دیگه شروع کنیم».

پی‌نوشت: این پست به هیچ وجه سیاسی نیست. تنها مصداقی است از اهمیت انتخاب مکان و محل مذاکره. همین.