خانه

بروز ترین نوشته ها

به بهانه کتاب خودکامگی اثر تیموتی اسنایدر

موضوع اصلی‌ام کتاب خودکامگی تیموتی اسنایدر نیست. می‌دانم ممکن است خیلی‌ها آن را خوانده باشند و عده‌ای هم نخوانده باشند. اهمیتی ندارد. به عنوان یک دانشجوی ساده علم مدیریت، «به بهانه» این کتاب و پس از خواندنش چند نکته برایم تداعی شد:

بیشتر بخوانید …

کلمات، دنیا را می‌سازند

۱.مدیر بازاریابی بودند. می‌خواستند به کارکنان بازاریابی آموزش دهند.
یکی از آن‌ها گفت:
-اول «هدف» را را خوب «نشانه» بگیر، بعد «کمین» کن و تحت نظرش داشته باش. به محض اینکه فرصت پیدا کردی «حمله» کن. باید رقبا را «بگیریم»
دیگری گفت:
-ببینید اول به کدام «نقطه» می‌خواهید برسید. سعی کنید اهدافتان را به دقت انتخاب کنید. ببینید «نیاز» آن‌ها چیست و سعی کنید برآورده‌اش کنید. ما باید سعی کنیم هر روز «بهتر» باشیم و از دیگران «پیشی بگیریم».


۲.در کشورشان سمت بالایی داشتند. می‌خواستند در مورد اوضاع جاری و بین‌المللی سخنرانی کنند.
یکی گفت:
-امروز «دشمن» در «کمین» ماست. باید تلاش کنیم تا در سطح منطقه و جهان «ائتلاف‌»های درستی داشته باشیم. همه باید امروز در یک «جبهه» باشیم تا بتوانیم «توطئه‌» ها را خنثی کنیم.
دیگری گفت:
-کشورهایی هستند که با آن‌ها «اختلافاتی» داریم. مطمئن هستیم که با «همکاری» یکدیگر می‌توانیم این اختلافات را «حل» یا «مدیریت» کنیم. بنابراین در داخل نیز احتیاج داریم تا همه «نظرات» را «بشنویم» و سپس بهترین تصمیم را بگیریم.


۳.به تازگی با شریک عاطفی‌شان آشنا شده بودند. هفته اول، بر سر اینکه قرار بعدی کجا باشد اختلاف پیدا کردند.
یکی با خود گفت:
-نباید همین اول کار «وا» بدهم. اگر جلویش «کوتاه بیایم» بعدها سرم «سوار» می‌شود.
دیگری گفت:
-بهتر است در مورد اینکه آنجا را نمی‌پسندم با او «صحبت» کنم. دلایلش را می‌شنوم و دلایلم را می‌گویم. بعدش بهتر می‌شود تصمیم گرفت.

پی‌نوشت: قصد من ارزش‌گذاری نیست.نمی‌گویم در هر سناریو کدام رویکرد بهتر است یا بدتر
اما یک چیزی را با اطمینان می‌توانم بگویم.
«کلمات» مهمند.
کلمات دنیای ما را، رویکرد ما را و نگاه ما را به جهان می‌سازند.
کلمات از تو برای من یک «دوست» می‌سازد یا یک «دشمن»
و این به من مجوز می‌دهد که با تو از در ستیز وارد شوم یا مصالحه
کلمات اگر سرجایشان نباشند حتی زیباترین جملات را می‌توانند به نابودی بکشانند
کلمات مهمند. کلمات، خیلی مهمند.

جهان بدون روتوش، چشم‌های بدون عینک

پیش‌نوشت: از نظر محتوا حرف‌های زیر تازه نیست. بزرگان پیش‌تر گفته‌اند و نوشته‌اند. من تنها از ظن خودم یار آن شدم و درباره‌اش نوشتم.

۱.فارغ‌التحصیل مهندسی صنایع بود. گرایش تحلیل سیستم‌ها. به او گفتم:«بی‌تاب و ناامیدم. همه از من جلو زده‌اند. هیچ هدفی ندارم. هیچ شغل و درآمدی ندارم. نمی‌دانم چه کنم»

پاسخ داد:« تفکر سیستمی نداری. تو بخشی از یک کل بزرگ هستی. افق دیدت را گسترش بده. افق زمانی‌ات را گسترش بده! بین اجزای سیستم «رابط» درستی باش تا در جای خودت بایستی». سکوت کردم. هیچ نگفتم و رفتم.

۲.دکترای فلسفه غرب داشت. به او گفتم:« خسته‌ام. بی‌تاب و ناامیدم. نه هدفی دارم نه شغلی نه درآمدی نه دوستی. مدام سرزنشم می‌کنند. از اینکه می‌بینم دیگران از من جلو زده‌اند بیشتر ناامید می‌شوم. نمی‌دانم چه کنم…»

پاسخ داد:«ببین. ما در جهان پسانیچه‌ای زندگی می‌کنیم. دوران مرگ خداست. مرگ متافیزیک و مرگ انسان. تو اول باید بدانی اینجا کجاست و تو کی هستی و برای چه آمده‌ای.» سکوت کردم. هیچ نگفتم و رفتم.

۳.روانپزشک بود. به او گفتم:«خسته و ناامید و بی‌تابم. هیچ هدفی ندارم. نمی‌دانم چه کنم».

پاسخ داد:«دچار Obsessive Compulsive Disorder  شده‌ای. روزی یک «رسپریدون» بخور خلق‌وخویت متعادل می‌شود». وقتی مشغول نوشتن نسخه بود بلند شدم و رفتم.

۴.مشاور و مدرس کسب و کار بود. به او گفتم:«بی‌تاب و ناامیدم. دوست دارم شغلی داشته باشم اما نمی‌توانم».

پاسخ داد:«تمام اتفاقاتی که برای ما می‌افتند تنها دلیلش خود ماییم. همه چیز مخلوق ماست. ناراحتی،‌ خشم، گره‌های زندگی، گرانی،‌ دلار…نظرت چیه؟» نگاهش کردم. هیچ نگفتم.

۵. دانشجوی دکترای علوم سیاسی بود. به او گفتم:« وضعیت جامعه رنجم می‌دهد. هیچ‌کاری نمی‌توانم بکنم. هیچ هدفی نمی‌توانم برای خودم داشته باشم»

گفت:«اگر تاریخ معاصر ایران را خوانده باشی باید بدانی که جدال مردم، جدال دویست ساله بر سر آزادی است. ما دچار یک استبداد تاریخی هستیم. همه چیز معلول ساختارهای سیاسی است. باید به دمکراسی فکر کرد و تشکل داشت تا از این وضعیت راحت شد.»

۶. دکترای اقتصاد بین‌الملل داشت. به او گفتم:«چرا در این اقتصاد نمی‌توانم رشد کنم؟ چرا برای من جایگاهی نیست؟ چرا نمی‌توانم؟»

پاسخ داد:«زیربنای توسعه یک جامعه،‌توسعه اقتصادی است. ما با دنیا کار نمی‌کنیم. تمام کشورهای توسعه یافته بهم قفل شده‌اند. مزیت رقابتی دارند». گفتم:«خوب تکلیف من چیست؟»

گفت:«هیچ. تا با دنیا تعامل نکنیم وضع همین است»

۷.استاد جامعه‌شناسی بود. قبل از حرف زدنم گفت:« این جهان از همه عالم و آدم یک «سوژه نئولیبرال» ساخته. سوژه‌های غمگین و افسرده در جستجوی موفقیت…سوژه‌های مضطرب و ناامید…توده‌های بدون افق…این کارکرد نئولیبرالیسم است…». بی‌آنکه منتظر پاسخ یا واکنش من باشد رفت.

پی‌نوشت: آری آسان است. آسان است یک عینک را ولو با هزاران زحمت ساختن و جهان را تنها به اتکای آن یک عینک، دیدن و رصد کردن. آسان است نگاه تنگ و تک منبعی را به همه فروختن و به خود بالیدن. زندگی اما شاید چیز دیگری می‌گوید. شاید می‌گوید من اینقدرها ساده نیستم. دست‌کم من این را می‌شنوم.

روزی می‌رسد…

روزی ‌می‌رسد که خواهی فهمید
نمی‌شود هم «عاشق» بود هم «ثروتمند»
نمی‌شود هم «تنها» بود هم «خوشحال»
نمی‌شود هم «شاعر» بود هم «فروشنده»
نمی‌شود هم «دلبسته» بود هم «متفاوت»

روزی می‌رسد که خواهی فهمید
نعمت‌هایی در زندگی هستند که لذت داشتن آن‌ها حق همه انسان‌هاست
اما تو برای آن ساخته نشده‌ای
روزی می‌رسد که می‌فهمی
باید لذت‌هایی را قربانی کرد تا لذت‌های بزرگتری را لمس کرد

روزی خواهد رسید
که می‌فهمی برای «شدن» آنچه می‌خواهی
انکار بی‌واسطه «بودن» لازم است
بودن‌هایی از جنس بودن‌های هر روزه همه آدم‌ها که هر روز می‌بینی
می‌فهمی که نمی‌شود همه آن‌ها
که شاید هم دوستشان داری، تحسینت کنند
اما سطح زندگی‌ات از همه‌‌شان فراتر برود

روزی خواهد رسید
که خواهی دانست برخلاف آنچه که می‌‌گویند «برابری» یک سراب نیست
«برابری»، سرنوشت محتوم اکثریت آدم‌هاست
که روزها و شب‌ها و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها و ماه‌ها و سال‌هایشان «برابر» می‌گذرد
و این انتخاب توست که به دنبال «همه چیزهای خوب» بروی و با آن‌ها «برابر» بمانی
یا آن‌که لذت‌های فراوانی را قربانی کنی
سبک شوی
و بالاتر بروی

نمی‌دانم چه روزی و چه ساعتی و چه لحظه‌ای از تاریخ
اما می‌دانم روزی خواهد رسید که خواهی فهمید
آنکس که به دنبال داشتن «همه» چیزهای خوب است
در نهایت «هیچ» چیز بدست نخواهد آورد.

آنچه «آرزو داریم، آنچه به ما «می‌گویند» و آنچه «واقعا هست»

.

۱.بیست و پنج سال داشت. به تازگی رابطه‌ای را تمام کرده بود. بی‌نهایت او را دوست داشت. جدایی برایش مثل مرگ تدریجی بود. پیش دوستانش درد دل می‌کرد. پیش روانشناس می‌رفت. در دوره‌های «رهایی از غم جدایی» شرکت می‌کرد. همه می‌گفتند صبور باش. از او بهتر پیدا خواهی کرد. این مثل رشد کردن است. این رنجی است که تو را بزرگ می‌کند و یقین داشته باش کسی سر راهت قرار می‌گیرد که گذشته را برای همیشه فراموش می‌کنی.

 بیست سال گذشت. هیچ‌کس سرراهش قرار نگرفت. هیچ‌کس را نمی‌توانست دوست بدارد. در سکوت و تنهایی زندگی‌اش را ادامه می‌داد و نمی‌دانست برای چه یا که باید زنده بماند.

۲.بیست سال داشت. هر روز کتاب «استیو جابز» می‌خواند. هرجا و در هر سمیناری می‌شد شرکت می‌کرد. در همایش «بهترین خودت باش»‌و «بزرگترین همایش پرسونال برندینگ ایران» شرکت می‌کرد. از سخنرانان موفقیت شنیده بود که «شبکه اطرفیانتان را گسترش بدهید» و او هم گسترش می‌داد. همه تصور می‌کردند و به خودش هم می‌گفتند که روزی کارآفرین بزرگی خواهد شد. سرانجام استارت‌آپش را راه اندازی کرد. به یک سال نرسیده بود که ورشکست شد و به زندان افتاد. پنج سال بعد که برگشت، دیگر هیچکس نمی‌خواست با او همکاری کند.

۳. بیست و هشت سال داشت. کارشناس ارشد بازاریابی شرکت بود. سر یک اختلاف با مشاور مدیرعامل از کار کنارش گذاشتند. پیش روانشناس می‌رفت. در کارگاه «مسیر شغلی» و «چگونه بهترین مصاحبه استخدامی عمرمان را انجام دهیم» شرکت می‌کرد. همه می‌گفتند صبور باش. تا سی سالگی وقت داری. مطمئن باش خیری بوده. روزی کاری بهتر از آنچه داشتی پیدا خواهی کرد.

پنج سال بعد، در یکی از مجموعه‌های کوچک تبلیغاتی «بازاریابی تلفنی» انجام می‌داد. با حقوق ماهی یک میلیون و دویست هزار تومان و پورسانتی که هیچوقت نگرفت چون هیچ تماسی به جلسه منجر نمی‌شد.

می‌دانم.

ما همه دوست داریم وقتی دل به کسی می‌دهیم و به او نمی‌رسیم، روزی کسی از او بهتر پیدا کنیم

دوست داریم کارآفرین برتر باشیم و اگر کارمان را از دست دادیم روزی کاری بسیار بهتر از قبلی بدست بیاوریم.

دوست داریم در پس هر شکست، افقی روشن پیدا کنیم و سال‌ها بعد، قهرمانانه این قصه‌ها را برای فرزندان و نوه‌هایمان بازگو کنیم.

  .

این قصه‌ها را هر روز همه برایمان تعریف می‌کنند. شهر پر شده از همایش‌ها و سمینارهای موفقیت و انگیزشی و پرسونال برند و چه و چه. قصه‌های خوش رنگ و لعابی که در بهترین حالت، بازگوکننده قصه یک درصد آدم‌هاست.

واقعیت – یا دست‌کم تمام واقعیت- این نیست.

این دنیا پر است از آدم‌هایی که بعد از یک شکست،‌ چرخ روزگار چنان استخوان‌هایشان را درهم می‌شکند که گویی هیچ‌وقت وجود نداشته‌اند. آدم‌هایی که قصه‌هایشان حتی تیتر آخر زردترین رسانه‌های امروز هم نمی‌شود.

.

بدبین نیستم. مروج نا امیدی هم نیستم.

تنها تلاش می‌کنم تمام آنچه «واقعا هست» را ببینم

نه آنچه به زور پول و ثروت و رسانه‌ها و غیرعلمی‌ترین روانشناسی‌های موجود، به ما «می‌گویند».

یادداشت پایان سال ۹۷

۱.گفت:«این چه وضع مملکت است؟ همه چیز شده پول و ظواهر. اگر این آقازاده‌های کاخ‌نشین نبودند وضعمان اینطور نبود.» دو روز  بعد، به سراغ کار در یک شرکت جدید رفت که با خانه‌اش دو ساعت فاصله داشت. اما می‌گفت حقوقش ماهی ۱ میلیون تومان بیشتر از محل کار قبلی بود.۱.گفت:«این چه وضع مملکت است؟ همه چیز شده پول و ظواهر. اگر این آقازاده‌های کاخ‌نشین نبودند وضعمان اینطور نبود.» دو روز  بعد، به سراغ کار در یک شرکت جدید رفت که با خانه‌اش دو ساعت فاصله داشت. اما می‌گفت حقوقش ماهی ۱ میلیون تومان بیشتر از محل کار قبلی بود.

۲.گفت:«ریشه همه مشکلات ما در سیاست خارجی است. چرا این مسوولان چهل سال بر یک دشمنی کور و بی منطق با دنیا اصرار می‌کنند؟ نمی‌فهمند دیگر…». همان موقع تلفنش زنگ خورد و با بی‌حوصلگی پاسخ داد. شریک عاطفی‌اش بود. گفتم اگر ناراضی هستی چرا جدا نمی‌شوی؟ گفت مگر می‌شود بعد از ۳ سال رابطه؟ جواب بقیه را چی بدهم؟

۳.گفت:«خاک بر سر این جناح‌های مملکت. صبح تا شب فقط زیرآب هم را می‌زنند. عین آدم بلد نیستند گفتگو کنند. فقط دنبال این هستند که حال هم را بگیرند…». دو دقیقه بعد یک موتور از کنار به ماشینش ساباند. دستی را کشید و بی هیچ حرف،‌ با قفل فرمان پیاد شد.

۴.گفت:«نصف این جامعه زن‌ها هستند. یعنی یک وزارت هم حق این زنان مملکت من نبود؟». از فرعی روبرو زنی در ماشین به او علامت داد که اجازه بدهد رد شود. پایش را روی گاز گذاشت. گفتم چرا نگذاشتی عبور کند؟ گفت تا بفهمد اینجا رییس چه کسی هست.

۵.گفت:«دیدی این ظریف را؟ دیدی همه چیز را دادند رفت؟! مذاکره هنر رزم است و این وادادگان غرب‌زده ندارند…» بعد از ظهر جلسه‌ای داشت برای مذاکره افزایش حقوق ۲۰ درصدی. از جلسه که بیرون آمد، افزایش حقوقش ۵ درصد شد. ۲ درصد ثابت، ۳ درصد مشروط به آینده شرکت در یک سال آینده.

۶.گفت:«فساد سراسر مملکت را گرفته. کشورهای توسعه یافته را ببین! اگر این فاسدان بی همه چیز نبودند ما هم خوب و خوش بودیم…». صبح باید کار یک ارباب رجوع را راه می‌انداخت. عصر که از دفترش بیرون می‌رفت یک پاکت همراهش بود که رویش نوشته بود:«هدیه‌ای ناقابل به پاس قدردانی و همراهی».

۷.گفت:«تاریخ این مملکت تاریخ استبداد است..وقتی می‌خواهند به زور ما را شبیه خودشان کنند، وقتی توی سرمان می‌زنند همین می‌شود». فرزندش تازه هجده سال داشت و تازه مهندسی دانشگاه آزاد قبول شده بود. اما در دیوار اتاقش عکس‌های باخ و موزارت بود و یک ویولن قدیمی.

پ.ن.: خدایا. مرا یاری کن تا اطرافیانم را، شهرم را، کشورم و جهانم را در مسیر دشوار «رهایی» یاری دهم. اما نه پیش از آنکه از اسارت درونی خودم، آموخته‌های ناقصم و انباشته‌های روانی-تاریخی نادرستم، رها نشده‌ام. آمین.

به بهانه یک دیدار: درباره نظام آموزشی

پیش‌نوشت: این متن را به بهانه یک دیدار در آغاز بازگشایی مدارس نوشتم. اما حرف‌هایم کمی جدی‌تر و متنو‌ع‌تر شد و به نظام آموزشی و چالش‌های تمایز در دنیای امروز رسید.

بیشتر بخوانید …

چه باید کرد(۲) : درباره استراتژی بقا در سازمان‌ها و نقش مشاوره

پیش‌نوشت: در قسمت قبلی کمی در مورد استراتژی‌های رشد فردی در شرایط اقتصادی-اجتماعی فعلی حرف زدم. قول داده بودم در مورد استراتژی‌هایی که سازمان‌ها می‌توانند در این شرایط به کار بگیرند هم کمی حرف بزنم. در این پست این کار را خواهم کرد. بد نیست قبل از مطالعه این مطلب سری به قسمت قبلی بزنید

چه باید کرد: درباره این روزها و استراتژی رشد فردی

 

اصل مطلب: از عنوان این مطلب کم و بیش واضح است که قرار است در مورد دو موضوع مشخص حرف بزنم. اول، مسئله استراتژی بقا در شرایط فعلی و دوم، نقش مشاوره در فرآیند بقا. در عین حال بدیهی است که اگر در مورد این دو موضوع حرف بزنیم، بی‌ آنکه بین آن‌ها ارتباط معناداری برقرار کنیم شاید به یک معنی هیچ حرف خاصی نزدیم. بنابراین بهتر این است که تلاش کنیم به قول اهالی فلسفه، موضوع استراتژی بقای سازمانی و نقش مشاوره را در یک رابطه دیالکتیکی بررسی کنیم.

بیشتر بخوانید …

هی تو! این فقط یک مذاکره است: درباره اهمیت محل مذاکره

پیش‌نوشت: سناریوهایی که در ادامه می‌خوانید فرضی هستند. دست‌کم بنا به اطلاعات نگارنده، هنوز قرینه‌ای در واقعیت برای آن مشاهده نشده.

بخش اول

صدای فرود یک هلیکوپتر روی عرشه کشتی می‌آید. صدای قدم‌هایشان را می‌شنود. خیره به نقطه‌ای نزدیک از آب‌های خلیج فارس، پک محکمی به سیگارش می‌زند. صدای قدم‌ها متوقف می‌شود. سرش را که برمی‌گرداند، میان همه آن‌ها که آمدند، او را با کراوات قرمز و موهای زردش به خوبی تشخیص می‌هد. پک دیگری به سیگارش می‌زند. مرد مو زرد همچنان او را نگاه می‌کند و می‌پرسد:

«قرار ما مذاکره بود. اینجا کجاست؟»

 

بیشتر بخوانید …

درباره تصمیم‌گیری و تصمیمات گذشته

بابک احمدی در صفحه ۱۵ کتاب ماندگار «حقیقت و زیبایی» می‌نویسد: «ما راهی برای شناخت افلاطون نداریم مگر آنکه او را «امروزی» کنیم و به آثارش از روزنه‌ی زمان خود، و در چارچوب اندیشه، علم، فرهنگ امروز توجه کنیم…]مثلا کارل[ پوپر نمی‌تواند به عنوان یک شهروند دولت-شهر آتن به افلاطون انتقاد کند، به این دلیل ساده و واضح که او در چارچوب افق دلالت‌‌های فرهنگی، فکری و فلسفی یونان باستان جای ندارد، و بر اساس زندگی و اندیشه‌های امروز می‌اندیشد و عمل می‌کند.»

با وجود آنکه با این جمله‌ها می‌توانم تا حدودی همدل باشم، واقعیت این است که:

بیشتر بخوانید …